جمله فوق آغاز داستان کوتاهی بود که طی مرداد ماه ۱۳۹۲ با هدف پرورش خلاقیت ادبی برگزار شد. این مسابقه چند سال گذشته نیز در این کتابخانه برگزار شده است که متاسفانه من نتوانستم داستانهای رسیده به کتابخانه را پیدا کنم. داستان زیر برترین شد. شما می توانید متن آن را با همان سبک و با تمام غلط های موجود بخوانید. جالب ترین نکته برای خود من در مورد این داستان و با توجه به شناخت نسبی مراجعین و همچنین در مقایسه با دیگر آثار رسیده این بود که در اکثر موارد داستان ها بر مبنای تخیل نوشته شده و این اثر از معدود کارهایی بود که واقعی واقعی بود( صاحب اثر قسم یاد کرده ؟!)

با اجازه از آقای فیضی عضو محترم کتابخانه شهیدان جعفری نژاد

اولین روزی که به کتابخانه رفتم کارت نداشتم و ترسیده بودم که چه بگویم. قرار بود در روز پنجشنبه کارتم را بگیرم. هنوز ۲ روز دیگر مانده بود.

خلاضه به کتاب خانه رسیدم رفتم داخل سلام کردم یک آقا با لباس خاکستری در آن جا بود و یک آقا هم لباس معمولی پوشیده بود. نفهمیدم کدام یک آقای کتابدار است. هل شده بودم که یک نفر آمد داخل و به آقایی که لباس معمولی پوشیده بود سلام کرد و پیش او رفت و کتاب های خود را به او تحویل داد. ترس از بدنم کم شد رفتم جلو و به هر دو سلام کردم. رفتم پیش آقای کتابدار و به او گفتم: قرار بود امروز بیایم و کتاب بردارم کارت ندارم قرار است پنجشنبه کارتم را بگیرم. آقای کتابدار گفت تو برو کتاب انتخاب کن. من هم میبینم کارت تو آماده است یا نه. راستی نام تو چیست؟

گفتم سمیر فیضی

رفتم داخل کتابخانه و کتابخانه ای که تا به حال داخل او نرفته بودم بسیار برایم خوش آیند بود. کتاب ۴ تا برداشتم و آمدم بیرون دیدم که کارتم روی میز است. از آقای کتابدار بابت گشتن کارت تشکر کردم. هفت روز دیگر باز به کتابخانه آمدم. دیدم آقای کتابدار با یک آقای دیگر بر روی صندلی نشسته اند و هر دو در پایای کامپیوتر هستند. نفهمیدم کتاب را به کدام بدهم. آقای کتابدار برخاست و به آموزش خانه رفت. آقایی که در آن جا نشسته بود از من کتاب ها را خواست. من هم کتاب به او تحویل دادم. و از آن روز به بعد فهمیدم که هم آقای شجایی آقای کتابدار است و هم آقایی که بغل او نشسته بود.

به پایان رسید